سر داغ کننده
لطفا با لبخند وارد شوید...
با سلام
عزیزانی که تمایل به تبادل لینک دارند
وبلاگ منو به این اسم در وبلاگشون لینک کنن:
سرداغ کننده
لطفا به من اطلاع بدین تا با چه اسمی لینکتون کنم
موفق و پیروز باشید.
ببخشید من تا یکی دو ماه نمیتونم به وبلاگ سر بزنم
اگه نظر بدید نمیبینم
با عرض پوزش
وقتی که قلبم به تسخیر نگاهت در آمد
وقتی که نفسم به یاد تو آمد و رفت
به این دل خوش کرده بودم که نجوای محبتت
در عمق دلم می پیچد
و نگاهمان گره ای کور خواهد خورد
نمی دانستم چشمانت روزی
از من روی بر می گردانند
سلام به همتون....
این وبلاگ دوستم عسله....
خوشحال میشم اگه به وبلاگش سر بزنین....
avaz-sokot.persianblog.ir
من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری تا ته تنهایی محض
هر کجا لرزیدی
از سفر ترسیدی
فقط آهسته بگو
"من خدا را دارم....."
سلام.نماز روزه هاتون قبول...
دیشب بعد از سحر که خوابیدمیه خواب بد دیدم.نمیدونم شاید خواب خوبی بود،اما هر چی که بود کلی منو به هم ریخت...
خواب دیدم" یه شخصی اومد پیشم و بهم گفت:تو مردی...چند دقیقه وقت داری با خانواده ات خداحافظی کنی...رفتم پیش مامانم باهاش خداحافظی کردم...گریه کردم...با خواهرام خداحافظی کردم...دستمو دادم به اون فرشته و رفتم تا با حقیقت روبه رو بشم...
عذاب می کشیدم واسه چند کلمه حرف....واسه یه عصبانیت ساده...
اون عذاب زود تموم شد و من اون فرشته رو سرحال و خوشحال دیدم....
یه هو از خواب پریدم...همون موقع زدم زیر گریه تا الان دارم گریه میکنم... مخصوصا واسه لحظه ی خداحافظی با مامانم....
یه چیز خیلی واسم جای سوال داشت....اینکه چرا من واسه اون گناه عذاب کشیدم؟من که خیلی وقته واسه این گناه توبه کردم...
حالم از این خرابه که شاید توبه ام قبول نشده....
تو رو خدا دلداری ام بدین______________________________
قاصدک!
برو آن گوشه ی باغ.....
سمت آن نرگس مست.....
و بخوان در گوشش.....
و بگو باور کن.....
یک نفر یاد تورا.....
دمی از دل نبرد!!!
سلام.امیدوارم حالتون خوب باشه.
طاعات و عباداتتون مورد قبول حضرت حق...
مارو هم توی این ماه بندگی خدا دعا کنین...
چهاردهم مرداد تولدم بود.وارد پانزده سالگی شدم...
از همه عزیزانی که به وبلاگم تشریف آوردن واین روز رو بهم تبریک گفتن تشکر میکنم.دست همتون درد نکنه....
کوچیک شما-مریم
سلام به همه عزیزان
خوب هستین؟؟؟
من که خیلی خوبم....
آخه امروز روزیه که دوتا فرشته از خدا یه شاخه گل خریدن...
ادامه مطلب
بعضی وقتا فکر می کنم کاش ما انسان ها قدر لحظه های با هم بودن رو میدونستیم...
فکر می کنم کاش اندازه ی یه ارزن به فکر این بودیم که باید یه روزی رو در روی شهدا بایستیم و جواب پس بدیم...
فکر می کنم کاش می شد سرمون رو مهر بذاریم بدون اینکه به همه نشون بدیم"ما نماز می خونیم"...
کاش می شد به این فکر کنیم که وقتی ما گناه می کنیم،امام زمان ما رو می بینه،واسمون گریه می کنه...
کاش دلمون تنگ می شد واسه "غیرت"،واسه "فداکاری"،واسه"جوونمردی"...
کاش می فهمیدیم این زمینی که روش راه میریم یه روزی شهادت میده،بر علیه ما...
کاش سنگینی گناه رو روی شونه هامون احساس میکردیم....
کاش می دونستیم که مسجد جایگاه پرستش خداست،نه غیبت کردن و تهمت زدن..
کاش آقایون می فهمیدن که عفاف و حجاب فقط واسه خانوما نیست...
کاش خانوما فلسفه ی آرایش و زیبایی رو می دونستن...
کاش اینو درک می کردیم که بعضی ها رفتن،عمرشون،زندگی شون رو فدا کردن،از هر چی که عاشقش بودن گذشتن،جونشون رو کف دست گذاشتن،که چی؟ که ما یه قدم به ذلت نزدیک شیم؟؟؟؟؟
چرا ما واسه جابر واسد و عماد گریه می کنیم،اما به فکر وظایفمون در مقابلشون نیستیم؟؟؟
فقط یه سوال دارم: چرا ما به این فکر نمی کنیم که فردا پس فردا جواب این شهیدا رو چی باید بدیم؟؟؟فردا پس فردا که امام زمان ظهور کرد،چه جوری اثبات کنیم که ما مسلمونیم؟؟؟
نویسنده:خودم....
مطلب چه طور بود؟؟؟؟
اگر فرصت فکر کردن به بدبختی هایت را نداشته باشی،
ناخودآگاه خوشبختی به سراغت خواهد آمد...........
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد به اندازه ی عشق
زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری ست که در خواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوئیدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است...
مرد جوانی از خانواده ای مرفه در حال به پایان رساندن دوره دبیرستان خود بود.در میان خانواده های مرفه رسم بود که والدین به فرزندان فارغ التحصیلشان ماشین هدیه بدهند.بیل و پدرش ماهها به دنبال ماشین مناسبی گشتند و یک هفته فارغ التحصیلی اش ماشین مورد نظرشان را پیدا کردند.بیل مطمئن بود که در شب فارغ التحصیلی اش صاحب آن خواهد شد.
ناامیدی اورا تصور کنید زمانی که غروب روز فارغ التحصیلی اش پدرش یک کتاب مقدس کادو شده به او داد.بیل آنقدر عصبانی شده بود که کتاب را بر زمین انداخت و با طوفانی از خشم از خانه خارج شد.
او و پدرش دیگر هرگز یکدیگر را ندیدند.سرانجام خبر مرگ پدرش بود که بیل را دوباره به خانه بازگرداند.
شبی اموالی که از پدرش به ارث برده بود را بررسی می کرد کتاب مقدسی که پدرش به او داده بود را یافت.خاکش را پاک کرد وآن را گشود و چکی را به تاریخ روز فارغ التحصیلی اش و دقیقا به قیمت همان ماشین پیدا کرد.....
وقتی گوسفند بچه است به اون میگن بره....
وقتی گوسفند ماده است به اون میگن میش....
وقتی گوسفند نر است به اون میگن قوچ....
وقتی گوسفند چاق است به اون میگن پروار....
شما به من بگید چه وقت به گوسفند میشه گفت گوسفند
بعد از غروب یک ستاره به گل آفتابگردون چشمک زد...
اما گل آفتابگردون سرشو پائین انداخت و گفت:
هنوز به خورشید وفا دارم...
"دزد پنبه"
فردی از اهالی یک روستا که مقداری پنبه حاصل کرده بود و دزد پنبه اش را برده بود نزد پیشنماز محله آمد و گفت:در این ده آدم غریبه نیست و لابد یکی از اهالی پنبه های مرا دزدیده.وسیله ای فراهم کنید تا دزد را بشناسم.
پیشنماز که در ضمن قاضی محله هم بود از مردم دعوت کرد و در مسجد جمع شدند.بالای منبر رفت و قدری موعظه کرد و سپس گفت:امروز خبر یافتم که انبار پنبه فلانی را دزد زده و چه مردمان گستاخی هستند.پنبه میدزدند و حالا هم در مسجد جلوی مردم حاضر می شوند و مقداری از همان پنبه ی دزدی به موهای سرشان چسبیده و من آن را می بینم.
بلافاصله شخصی از وسط جمعیت هراسان و وحشت زده دست خود را به سر کشید تا پنبه های خیالی را پاک کند که رسوا شد...
"عزیزان!نظر فراموش نشه"
به نام خدا
دنیای شگفت انگیز اعداد
عدد از مفاهیم پایه ریاضیات است.در آغاز صرفا برای شمارش و اندازه گیری به کار می رفت ولی بعد ها ریاضی دانان مفاهیم انرا توسعه دادند و مفهوم عدد صفرو عدد منفی وعدد موهومی وعدد مختلط را را ابداع کردند.البته عدد را نباید با رقم اشتباه گرفت.رقم نشانه ای است که برای نوشتن عدد به کار می رود.
تاریخ اکتشاف عدد و مکان ان به درستی مشخص نیست.ولی مسلم است که دوره ای از تاریخ وجود داشته که در ان انسان عدد را نمی شناخته است.دلیل بر این امر وجود قبایلی است که تا امروز نیز عدد را نمی شناسند مگر به شکل ابتدایی همچون:قبایل زولو و پیگمه در آفریقا,اراندا و کامیلارای در استرالیا
ابوریجن در جزایر مورای و بوتوکودو در برزیل.به عقیده برخی سومری ها اعداد را3300سال پیش از میلاد مسیح کشف کردند و اعداد سومری ها قدیمی ترین در تاریخ محسوب می شود.
از میان مطالب ومسائل ریاضی که در مورد نظریه اعداد و خود اعداد بیان شده است,بخش معما ها وسرگرمی های جالب که می توان با اعداد انجام داد جایگاه خاصی دارد.اگر به طور خلاصه شاخه نظریه اعداد را مرور کنیم می بینیم که دانشمندان بزرگ ریاضی علاوه بر پرداختن به مسائل اساسی در کنار آن از روابط جالب و جذاب بین اعداد نیز غافل نشده اند که این خود به نوعی زنگ تفریحی برای ریاضیدانان بوده است.
عدد شگفت انگیز142857
عدد142857عددی خاص و جالب است که اصطلاحا نام چرخ و فلک را می توان بر آن نهاد.این عدد از تبدیل کسر یک هفتم به کسر اعشاری بدست می اید.در خارج قسمت عدد142857/0 ظاهر می شود وباقیمانده عدد یک که همان عدد اصلی است بدست می اید که اگر تقسیم را ادامه دهیم باز رقم142857پیدا می شود که می تواند تا بی نهایت ادامه داده شود.
توجه کنید:
142857×1=142857
2×142857=285714
142857×3=428571
142857×4=571428
142857×5=714285
142857×6=857142
142857×7=999999
لطفا نظراتتان را با من در میان بگذارید.
به نام خدا
با سلام خدمت دوستان خوبم.خوبین؟با امتحانات چی کار می کنین؟
مطلب پائین رو بخونین(اگه امتحان ریاضی دارین خیلی باهاتون مناسبت داره)
"یک سوال ریاضی از امام علی"
شخصی به حضور امام علی امد و پرسید:عددی را به دست من که قابل قسمت بر
2و3و4و5و6و7و8و9و10باشد بی انکه باقی بیاورد.
امام علی بی درنگ به او گفت:اضرب ایام اسبوعک فی ایام سنتک
یعنی:روزهای هفته را بر روزهای یک سال ضرب کن که حاصل ضرب ان قابل قسمت بر همه اعداد مذکور بدون باقی مانده است.
سوال کننده هفت را در سیصد و شصت(ایام سال)ضرب کرد و حاصل ان2520شد. این عدد بر همه اعداد مذکور قابل قسمت است.
بر گرفته از:کتاب کشکول(تالیف: یوسف درود گر)
"از مرگ نمی توان فرار کرد"
عزرائیل در مجلس حضرت سلیمان(ع) به فردی از یاران سلیمان خیره نگاه می کرد.پس از لحظاتی که رفت ان مرد از سلیمان پرسید:که بود؟فرمود:عزرائیل.
ان مرد گفت:به گونه ای نگاهم کرد کانه در صدد قبض روحم بود.سلیمان گفت: چه میخواهی؟گفت:برای اینکه عزرائیل در صددم نباشد به باد دستور بده که مرا به هندوستان ببرد.سلیمان چنین کرد در جلسه ای که عزرائیل شرفیاب مجلس سلیمان شد حضرت به وی گفت:چرا در جلسه ی قبل به دوستم خیره شده بودی؟
عزرائیل گفت:مامور بودم که در فلان ساعت در هندوستان قبض روحش کنم چون در این مجلس دیدمش متعجب شدم.پس از لحظاتی که به هندوستان رفتم یافتمش و قبض روحش کردم.....
نظر یادتون نره...
سلام دوستان عزیز.به مناسبت فرا رسیدن ماه خرداد تصمیم گرفتم یکی از اشعارم؟؟رو براتون بذارم.لازم به ذکره که این شعر رو با همکاری استاد سهراب سپهری ؟؟ سروده ام.
صدای پای امتحان
اهل ایرانم
درس هایم بد نیست
تکه جزوه ای دارم
یک عدد خودکار سر سوزن احساس
معلمی دارم صمیمی تر از بادها؟؟
دوستانی بشاش
واحساسی که در این نزدیکی ست
لای این پرسش ها پای ان پاسخ برگ
روی میز تحریر
روی قانون عذاب
من محصلم
امتحانم یک صفحه
مغزم تهی
نمره ام 0صفر
کتک لایق من
من همین صفر را با کمک دیگران می گیرم
درامتحانم جریان دارد خون
جریان دارد اشک
غم در چشمانم پیداست
همه ذرات وجودم مرتعش شده است{از استرس}
من برگه ام را وقتی می دهم که تقلب را دوستم نوشته باشد روی میز
من امتحانم را پی برگه ی او می نویسم
من نمی دانم که چرا گویند رادیکال یک یک است.رادیکال صفر صفر
و چرا اعداد اصم زیر رادیکال نا پیدایند
مگر اصم چه کم از یک دارد؟
ریاضی را باید شست جور دیگر حل باید کرد
اعداد را باید شست
اعداد باید خود بیشه خود دریا باشند
کار ما نیست حل کردن رادیکالها کار ما شاید این است که در حسرت یک20شناور باشیم


با نظرات ارزشمندتان منو خوشحال کنید.
با سلام خدمت شما عزیزان.امیدوارم که چراغ زندگیتون همچنان پر فروغ باشه و لحظات خوبی رو پیش رو داشته باشید.دراین وبلاگ می خوام بیو گرافی دانشمندان و شاعران و...ایران و جهان رو بذارم.امیدوارم بپسندید.
«اسحاق نیوتون»
عالم و ریاضی دان انگلیسی و متفکر بزرگ دربیست وپنج دسامبر هزار و ششصد وبیست وچهاردرلینلکن در شب عید میلاد مسیح به دنیا امد.
وی در بدو تولد از نظر جسمانی ضعیف و ناتوان بود.پدرش قبل از تولد وی چشم از جهان فرو بست.سه ساله بود که مادرش ازدواج مجدد کرد.با ازدواج مادر کودک را به مادر بزرگ سپردند.دوران کودکی نیوتون در مزرعه ای دور افتاده سپری شد.او خواهر یا برادری نداشت که دوران کودکی را با انها سپری کند بنابراین تنهایی غم انگیز نیوتون باعث
شد که دربزگسالی دارای شخصیتی گوشه گیروانزواطلب باشد.بیشتر اوقات در فکر ساختن وسایل مکانیکی بود در دوران مقدماتی تحصیلات خود شاگردی منظم وساعی نبود حتی تا زمان بلوغ از نظر تحصیلی فردی کند ذهن به شمار می رفت و نشانه ای از نبوغ در او دیده نمیشد.بیشتر اوقات درتنهایی وانزوا به سر می برد ودر تفکر بود مدرسه را ترک کند تا در امور مزرعه به مادر بزرگش کمک کند اما بعد مشخص شد که به درد کار زراعت نمی خورد.عموی نیوتون او را تشویق می کند تا به کمبریج برود.در سال1660وارد کمبریج شد و پنج سال بعد فارغ التحصیل گشت.با شروع طاعون که اروپا را بی رحمانه در کام خود کشیده بود نابغه بزرگ ناچار شد به مزرعه مادر بزرگ نقل مکان کند.بعلت شروع طاعون دانشگاهها ومجامع عمومی بسته شده بود.نیوتون به مدت هجده ماه به تحقیق در مسایل علمی پرداخت.در سن بیست ودو سالگی با دختری به نام مارگریتا که از تبار مشهور ایتالیا بود اشنا شد واین اشنایی به عشق شورانگیزی مبدل شد اما این عشق او را از تفکرات علمی بازنداشت وشاید مشوقی برای کارهای علمی بود.وی در یک شب مهتابی که در کنار درخت سیبی به تفکر می پرداخت با افتادن سیب به زمین سوالات زیادی برایش مطرح شد وبه دنبال ان قانون جاذبه عمومی را کشف کرد.نیوتون در سالهای 1665-1666به ازمایشهای متعددی در زمینه ی نور پرداخت که سبب شهرت وی گشت وی نامه ای به انجمن سلطنتی نوشت که در ان نظریاتش را در مورد نور و رنگ مطرح کرده بود اما پس از مدتی با مخالفت رابرت هوک مواجه شد چرا که وی نیز ازمایشاتی در زمینه ی نور انجام داده بود که به نتایج صریح وروشنی دست نیافته بود بنابراین نیوتون را مورد حمله قرار داد و دشمنی عمیقی را با نیوتون ادامه داد.نیوتون علی رغم یک ماجرای عاشقانه هیچگاه ازدواج نکرد.وی مردی کم حافظه و فراموشکار بود چنانچه درکمبریج به عنوان یکی از استادان گیج به شمار می رفت.او بسیار کم غذا می خورد واز نظر ظاهری بیش تر اوقات نا مرتب بود وگاه تا نیمه شب کار می کرد.وی مردی حساس و زودرنج بود که از انتقاد به شدت ناراحت می شد.نیوتون در سال1668اولین تلسکوپ انعکاسی را ساخت.نیوتون سی ساله بود که بزرگترین اثر علمی خود یعنی کتاب اصول را نوشت.وی علاوه بر کارهایی که در زمینه فیزیک و ریاضیات انجام داده بود مسایل هندسی نیز وی را متوجه خویش ساخت.او می کوشید دستورالعمل هایی برای تهیه طلا بدست اورد.وی پس از چاپ کتاب اصول بر اثر خستگی وکارمداوم دچار عدم تعادل روانی گشت وبیمار شد وپس از مدتی بهبود یافت اما ان توانایی قبل را نداشت تا اینکه در20مارس1727در لندن در گذشت.
شما عزیزان می توانید نظریات خود را در مورد مطالب فوق با ما در میان بگذارید.
پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:
وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد ….
یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است ….
به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است
بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست
آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.
| Design By : Pichak |

